تبليغاتX
example: چتر کاغذی
چتر کاغذی
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
تو هم یه فرشته داری!!

این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادر های خوب و مهربان دنیا

کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند

اما من با این کوچیکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه

- اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من

کافی هست...    

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم .

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی

در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو

یاد خواهد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد...

خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد  و به تو راه

بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند

او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!!! اگر من باید همین حالا بروم

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد

می توانی او را مادر صدا کنی!!

 

لینک


بال هایت را کجا گذاشتی؟

  

 پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم .

 تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت :من فرق درختها و آدم ها را خوب می دانم.

 اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه میگیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن

  بود . پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنا ر گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم

  خندید.پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار در

   خاطرش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست

   داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرند ه های دیگری هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است

   درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود . پرنده

   این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد

   آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش  آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت

   خداوند بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده

   بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی بال هایت را کجا گذاشتی؟

   انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنگاه سر در آغوش خدا  

    گذاشت و گریست !!!!!

  

لینک


عید نوروز

عیدتون مبارک

 

امیدوارم سال خوبی داشته باشین پر از موفقیت و شادی

 

لینک


دوست دارم

یادت می یاد گفتی به من عشق تو رو به دل دارم                                                   

یادت می یاد گفتی به من عشق تو رو به دل دارم

                   دروغ می گفتی اما من راست راستکی دوست دارم

                    سر به سرم گذاشتی وچند روزی موندگار شدی

                   گفتی که همدمم میشی همرنگ روزگار شدی

چشمات بهم دروغ می گفت اما بازم می خواستمت

         وقتی که رفتی به سفر به انتظار نشستمت

                   پیش خودم دلم می گفت که بر میگردی از سفر

                   برگشتی اما چه جوری دستت تو دست یک نفر

                   دلم که باور نمی کرد از تو یه دستی خورده بود

                   اون روز نشست و گریه کرد که بازی رو نبرده بود

                    بعد از سرود عشق تودلم دیگه شعری نخوند

         همرنگ آدما شد و عاشق هیچ کسی نموند

                    بعد از تو و نگاه تو دلم دیگه فریب نخورد

                   دیگه برای هیچ کسی به خاطر نگاش نمرد

لینک


عشق يعني ...

 

 

عشق يعني ...

 

عشق يعني از خود بي خود شدن

به بلور احساس تلنگر زدن

آتش از درون زبانه کشيدن

خزان را بهار ديدن

در پس غرور ظاهري قلب را به پاکي آفتاب آراستن

زيبائي ها ولطافت ها را با احساس در واژه گنجاندن

عشق يعني گوهر را در صدف تنهايي نهان کردن

عشق يعني آغازي شيرين و آتش جاودان با هرچه بوي تعلق دارد

عشق يعني سوختن و ذوب شدن در بوته عشق

عشق يعني لرزش همه وجود در برابر معشوق

يعني زيبا ديدن ، زيبا شنيدن ، زيبا گفتن

يعني در حرير نرم و لطيف راه رفتن

خوابهاي خوب ديدن

عشق يعني در آبي آسمان غرق شدن و آبي شدن

عشق يعني تازگي ، يعني بهار ...

 

 

لینک


باران عشق

 

 

نمی دانم چه نیرویی مرا از بروز احساساتم باز می دارد

در حالی که ایمان دارم تک تک سلول های بدنم عشق

تو را فریاد می زنند و قلبم با شنیدن نام و صدای تو

همچون قطره های باران که به شدت با زمین برخورد

می کنند به سینه ام می کوبد فکرم لحظه ای از یاد

عشق تو غافل نیست و همواره به دنبال جایی است که

در آن حرف و نشانی از تو باشد. با این اوصاف دلم

می خواهد لحظه ای هم به یاد این قلب عاشق باشی

که برای تپیدن بهانه ای جز تو ندارد، قلب حقیرم را

بپذیر و در گوشه ی کوچکی از دل دریایی ات بگنجان

و بدان تا همیشه دلم برای با تو یکی شدن پر می زند.

مرا از خود برهان تا دنیایی از عشق و یکرنگی را برایت

به ارمغان بیاورم . فرمانروای قلب عاشقم باور کن تویی

مهربان دیروز و امروز و فردای من ...

لینک


 

 

 

سلام و درود بر تو ای خون خدا یا حسین بن علی

 

 

 

 

لینک


تولد

سلام

راستشو بخواین فردا یعنی اول بهمن تولدمه  ولی به خاطر احترام به ماه محرم یه روز عقب انداختم

و امیدوارم که با اومدن به جشن کوچیک من بهتون خوش بگذره 

...

 

...

من امروز 22 ساله میشم فکر کن تو همچین روزی یه نینی خوشگل به دنیا اومده باشه که اون من باشم لابد میگین چه از خود راضی

ولی راست میگم خیلی خوشگل بودم اینو هرکی که عکسمو دیده میگه

 

حتما تعجب کردین چرا عکس خودمو نذاشتم راستشو بخواین ترسیدم

چشم بخورم رو قیافه الانم تاثیر بذاره

...

خوب از همه اینها گذشته بچسبیم به اصل کاری

شروع تولد

آماده همه با هم یک صدا :

تولد

تولد

تولدت مبارک

تولد

تولد

تولدت مبارک

بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال

منم یه آرزو می کنم (سلامتی همتون و اینکه به همه آرزوهاتون برسین )

 

 

رد کنین بیاد خودتونو به اون راه نزنین کادو رو میگم خداییش تولد بدون کادو حال نمیده مخصوصا کادویی

که از طرف ...

 

 نوبتی ام باشه نوبت موزیکه

 برای کم نبودن عریضه خودتون تو خونه یه آهنگ بذارین حالشو ببرین

 

اتمام تولد

حالا موقع تشکره

از همتون ممنونم خوشحالم کردین اومدین:

خواهرم دل تنهای تنها (خواهر واقعیمه ها)

دختر دایی گلم بیتا (بانوی اردیبهشتی)

سراچه جنون (داداشی پارسای گلم که از ته دل دعا می کنم به آرزوش برسه)

طوطیا (مهدی عزیز)

رعنا جون (برزخ تنهایی)

امیر جون( دل خاک)

بهنام عزیز (فرشته مرگ)

 

 بازم ممنون

 

                               یا حق

 

 

لینک


محكوم به فراموشی

 

به نام خستگان دیار عشق

 

 

شروع ثانیه ها ،گذشتن از لحظه ها،رفتن هفته ها و ماه ها و سال ها و ...

 

همه و همه یاد آور روزهای خوش گذشته است

 

 یادآور روزهای فراموش نشدنی و به یاد آن روزها می نویسم

 

روزهای پر تلاطم و پر از اضطراب

 

 ترس از عاشق شدن که هر لحظه چون جوانه ای بر قلب زخم خورده ام

 

می روئید و ریشه را محکم تر می کرد

 

 قلبی که هر لحظه به یاد تو می تپد

 

 اما ... از وقتی رفتی ضربان قلب من ایستاده ، گویی یک مرده متحرک شده ام

 

من کسی بودم که هنوز معنی عشق را نمی دانستم وقتی دل

 

 

گرفتار عشق شد همه چیز رنگ و بوی دیگری گرفت

 

چشم به سوی واقعیت ها بسته شد . دل گرفتار شده بود

 

نمی دانست چگونه خود را خالی کند. زبان به کمکش آمد

 

 آنان دوستان قدیمی بودند. با جرئت یکی شدندودل

 

زبان به اعتراف گشود : (( دوستت دارم )).

 

 چه جمله ی پر معنایی اما حیف ، چرا نفهمید؟ اگر فهمید چرا سکوت کرد؟

 

آری او خود عاشق بود اما عاشق کی؟ خدا می داند!!

 

 دل شب ها به خدمت عقل می رفت و ساعت ها در برابرش می گریست

 

 عقل هم دلداریش می داد و هم نصیحتش می کرد

 

اما دل عاشق بود و نمی توانست بشنود

 

 عقل او را به خدمت دل های شکسته برد تا خود از نزدیک ببیند که

 

 چگونه دارد اشتباه می کند اما دل چشم هایش را نیز بست

 

ثانیه ها می گذرد . دل دیگر پیر شده است معشوق رفته است

 

او در خرابه قصر شیشه ای خود تنهاست . به عقب می نگرد

 

 جز اشتباه چیزی نمی بیند، دل پیر شده است

 

اما بالاخره عقل

 

 بر او چیره شد دل هنوز عاشق است ولی عاشق عاقل

 

 دیگر نمی شود او را بازی داد

 

                                     او مشاوری چون عقل دارد.

لینک


پاره های دل

 

این روزها در زندگی غمگین من چیزی کم است

 

صبح ها که از خواب برمی خیزم ، دیگر بهانه ای

 

 برای زندگی ندارم. این روزها شانه ای کم دارم

 

برای زار زار گریه هایم . بی تو میترسم ، روزهای

 

ابری را بی تو چگونه سر کنم ؟ با خاطرات کسی که

 

در اوج دروغ ، مهربان بود و حامی و نا باور. چگونه

 

باور کنم که مثل خوابی از سرت پریدم . چه بهانه ای

 

برای غرور مچاله شده من داری ؟ چطور توانستی

 

اینقدر راحت از من بگذری؟ من به خاطر تو رنج بردم

 

وقتی فهمیدم که تو نیمه واقعی زندگیت را از من پنهان کرده ای

 

رنج بردم از اینکه برای تو فقط وسیله تفریح بودم.

 

تو رفتی بدون اینکه خاطرت را از خاطرم محو کنی

 

نفسهایت روی تنم جا مانده و رد پایت روی خیالات ترک خورده ام

 

تو به من بیشتر از اینها بدهکار بودی. تو حتی آسمان را

 

پیش چشم من رنگ کردی . چه زیبا بود لحظات کمی که

 

تو پناه من بودی و برایم خاطرات زیبا آفریدی و حال هر جا

 

که میروم نشانی از تو می بینم . چطور توانستی هم خوب باشی و هم بد؟

لینک


 
شيشه پنجره را باران شست از دل من

اما...

چه کسي نقش تو را خواهد شست

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385

پیوندها
سراچه جنون
بانوی اردیبهشت
دل تنهای تنها
غروب پاییز
برزخ تنهایی
نوید
یاسمن
فرشته مرگ
جادوگر پیر
سرو قامت
دلتنگی های یه عاشق
سرطان عشق
دیوونه
بی کله
از کجا چه خبر
طوطیا
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها

پیوندهای روزانه
محمد رضا گلزار
طرفداران استقلال
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ